رویانیوز :: «اسپایدرنوآر» (۲۰۲۶) از آن دست سریالهای دنیاهای ابرقهرمانی است که میتوان آن را همتای «پنگوئن» دنیای دیسی قلمداد کرد. آثاری که علاوهبر قرار دادن شخصیتهای کمیکاستریپی در دههها قبلتر، از منظر سبک و ژانر نیز از مولفههای سینمای ژانر کلاسیک بهره میبرند. «اسپایدرنوآر» چنانکه از نامش برمیآید مربوط به نسخهای از مردعنکبوتی در دنیایی نوآر است. شخصیتی که برای نخستین بار در سال ۲۰۰۹ وارد جهان کمیک و بازی، ۲۰۱۹ وارد انیمیشن (با گویندگی نیکولاس کیج) و در نهایت امسال در قالب یک مینیسریال (که پتانسیل ادامهدار بودن را هم دارد) جلوهنمایی کرد.
سال ۲۰۲۱ با انتشار فیلم «مردعنکبوتی: راهی به خانه نیست» و جمعشدن سه نسخۀ مردعنکبوتی دنیای مارول در کنار هم، میتوانستیم بگوییم این اوج و آخرین کارت مارول برای ساخت اثری برجسته و محبوب پس از «انتقامجویان: بازی نهایی» است. این پایانکار به سرنوشت دنیای سریالی دیسی در سیدبلیو پس از کراساور و افزایش دنیاهای موازی دچار شد. برای صحهگذاشتن بر این نتیجهگیری، تنها میتوان به اکثریت تولیدات مارول در زمینۀ فیلم و سریال پس از «بازی نهایی» نگاهی انداخت. اما با ساخته شدن آثاری چون «بتمن»، «سوپرمن»، «پنگوئن» (از دیسی) و «چهار شگفتانگیز: گامهای نخست» (از مارول) که میتوان ریشۀ جملگی اینها را در فیلم موفق «جوکر» (۲۰۱۹) دانست، این روند تغییر کرد.
فیلمهایی از این دست به سراغ شخصیتهایی رفتند که در دنیاهای موازیِ امسییو و دیسییو دیده بودیم. هر پنج اثر مورد ذکر، داستانهایشان مربوط به قرن بیستم است. «جوکر» با رویکردی پستمدرن مملو از ارجاعات سینمایی است؛ جدای از این فیلم، سایر آثار شخصیتهایشان را نه از نقطۀ صفر داستان، بلکه مثلاً بروس وین که یک سال است لباس مرد خفاشی بر تن میکند، کلارک کنت که در گروه جامعۀ عدالت است، با لوییس لین در رابطه و دختر عمویش را یافته، چهار شگفتانگیزی که سالها از سفر فضاییشان میگذرد و حال دکتر و ... صاحب فرزندی شدهاند، وازوالد کاپلپاتی که کاملاً در مناسبات قدرت سازمانهای گنگستری گاتهام حل شده و در نهایت بن رایلی (که پیشتر پیتر پارکر نام داشته و پس از جنگ جهانی اول و بهدستآوردن قدرتهای فوقبشری، تغییر نام داده است) که پس از مرگ همسرش، دیگر اسپایدر بودن را کنار گذاشته و حال فردیست میانسال، میخواره، با حملات عصبی و یک کارآگاه است (همچون شخصیتهای مرکزی فیلمهای نوآر).
نخستین قسمت شروع خوبی دارد که شخصیت اصلی روایتگر پیشینۀ خویش است و گفتارمتن در کنار تصاویر مختلفی از مبارزات اسپایدر، زندگی عاشقانۀ بن و در نهایت ازدستدادن معشوق و مهرومومکردن هویت اسپایدر توسط بن. از این سریال دو نسخۀ رنگی و سیاهوسفید بر روی پلتفرم استریمینگ قرار گرفته که مخاطبان بتوانند برحسب علاقه، حق انتخاب داشته باشند. جدای از نسخۀ سیاهوسفید که کاملاً برگرفته از اتمسفر نسخههای کمیک و هویتبصری اسپایدرنوآر است، در بخشهایی از نسخۀ رنگی نیز میتوان بخشهایی سیاهوسفیدی را هم دید که برجستهترینش تیتراژ آغازین است. تیتراژ که شاید مهمترین عنصر آشنایی مخاطب با فرم و هویت بصری یک اثر به شمار رود، بزرگترین نقطۀ قوت سریال «اسپایدرنوآر» است. بهخوبی توانسته از مولفههای سبکی سینمای اکسپرسیونیسم، سورئالیسم، نوآر و حتی پاپآرت بهترین استفاده را کند.
قسمت نخست جدای از مقدمۀ آغازین و اوورتور پایانی، از منظر پیرنگ، سعی در نزدیکشدن به یک فیلم نوآر کلاسیک دارد. یک کارآگاه میانسال، یادآورکنندۀ همفری بوگارت (به گفتۀ خود کیج، برای خلق بن رایلی از بوگارت و باگزبانی الهام گرفته است)، یک پروندۀ کارآگاهی دربارۀ تحت نظر داشتن همسر فردی که در ادامه فهمیده میشود او همسرش نبوده و از قضا زنی زیباروی، خواننده و اغواگر است (همان فمفتال فیلم نوآر) که کششی جنسی یا عاشقانه بین کارآگاه و او شکل میگیرد و در نهایت قصد اصلیاش معلوم میشود و پیچشهای داستانی و شخصیتهای خاکستری و...
اسپایدرنوآر بیش از آنکه بتوان آن را یک نوآر مدرن دانست، صرفاً یک پاستیش (تقلید آگانه یا ستایشگرایانۀ یک سبک هنری) است. یک مولفۀ سبکیــژانریکِ آمرانه و تحمیلی بر داستان و شخصیتها. به همین دلیل است که فیلمنامه از منظر غنا و پیچیدگیهای دراماتیک، در سطح میماند و شخصیتهای مختلف از جمله دستۀ دشمنان و در رأس آنها سیلورمن، این تلاقیِ سرمایهداری و گنگسرتیسم دهۀ ۳۰ آمریکا، که شهر در دستانش است و تنها فردی که میتواند جلویش را بگیرد، نه قانون، نه دموکراسی، زیرا جملگی آنها از آن اوست، چه با پول، چه با زور بازوی گنگسترهایش، بلکه اسپایدر است که حال پنج سال است غیبش زده. سیلورمن هم در سطح و تیپ میماند. یک پدرخواندۀ دنیای جنایت، ایرلندیتبار که خانهاش را سوزاندهاند و در پی یافتن نفوذی بین حواریونش است.
یکی از نکات جالب دنیاهای موازی در این است که شخصیتهای معروف دنیای کمیکها را میتوان در قامتی دیگر دید. به طور مثال، در اینجا کت هاردی (نسخۀ اقتباسشده از گربه سیاه)، این فمفتال داستان، همان زن گربهای است، یا فلینت مارکو که محافظ (و معشوقۀ) اوست، همان مرد شنی است (که در نسخۀ پیشین سینماییاش، او را در سیمای یک زندانی فراری و قاتل بن پارکر دیده بودیم) و...
سازندگان بیش از آنکه در تلاش برای خلق جهانی داستانی با غنایی همچون «دردویل» بوده باشند و هدفی برای عمقبخشی به شخصیتها و خلق پیرنگی منسجم و باقوام برای پرداخت روایی به داستانهای مختلف در دل این جهاننوآر داشته باشند، گویی اثر را بهسان یک نوکزدن و گوشهچشمی به یکی از نسخههای مردعنکبوتی باید دانست. نسخهای که پیشتر در انیمیشن «مردعنکبوتی: دنیاهای موازی» مقدمهاش چیده شده بود. نیکلاس کیج تا کنون چه در دنیای دیسی (سوپرمنی که هیچگاه به پایان نرسید)، مارول (روحسوار) و «واچمنها» در مقام ابرقهرمان حضور پیدا کرده و چه در انیمیشن و چه در سریالش، به خوبی از پس نقش برآمده.
هرچهقدر که پیرنگ داستان لاغر است و کشدار، و شخصیتها کمعمق، اما این هنرپیشگیِ نیکلاس کیج و خلق آتراکسیونهایی در موقعیتهای مختلف (یادآورکنندۀ باگزبانی) است که منجر به سرگرمشدن مخاطب میشود. هرچهقدر که نیکلاس کیج توانسته از پسِ خلق پیتر پارکرِ (با نام جدید بن رایلی) خسته، ازخمخورده، اما شوخطبع را به خوبی به نمایش بگزارد، از پس ارائۀ اسپایدری (همچون نسخۀ میانسال انیمیشن حتی) برنیامده. اسپایدر بیش از حد در نقطۀ ضعف است و باوجودی که در نزد مخاطب گمان میرود که بالاخره در نقطۀ اوج داستان، یک اسپایدرِ سرِپا همچون گذشتهاش باشد، هم دوباره اسپایدریست کتکخور که از سر شانس و حواسپرتیِ حریف الکتریکیاش، بر او غلبه میکند و نه نابود، بلکه به جلوی قطاری میکوباندش و از داستان بیرون میرود. گویی ما با اسپایدری طرفیم ناتوان از خلق حماسه، بیشتر اعمالش از نوع گعدهگرفتنهایی در میادین است و اجرای نمایشی برای دستزدن مردم. شهردار با او عکس میگیرد و مردم برایش هورا میکشند. ظاهراً بن رایلی معتقد نیست که او یک قهرمان است و رفیق روزنامهنگارش مخالف اوست. اما هرآنچه که هست، شرورهای داستان از همان جنس گنگسترها هستند.
اثر در تلاش است که بازیگرهای غیرسفیدپوستِ آسیایی و آفریقایی را در خود بگنجاند. نگاه نقادانهاش در چیست و چگونه آن را ابراز میکند؟ به جملگی اینها کاریکاتوری میپردازد و در نهایت هم از زبان بن رایلی به جواب نهایی میرسد: «من اهل سیاست نیستم و حتی نمیدانم شهردار از حزب جمهوریخواه است یا دموکرات.» پیش از آن هم در مورد مسالۀ سیاهپوستان مثلاً نشان میدهد که یک سیاهپوست از در جلوییِ یک هتل نمیتواند واردش شود، یا محلههای زاغهنشین این کلانشهر صنعتی سیاهپوستنشین است. و ما روزنامهنگاری طرفیم سیاهپوست که در کنار اسپایدر/رایلی علیه ظلم و فساد میجنگد.
میتوان صرفاً با «اسپایدرنوآر» بهمثابۀ یک اثر کوچک (مگر اینکه صاحبان اثر حوس پول بیشتر کنند و بخواهند آن را ادامهدار کنند) و گوشهچشمی از دنیاهای موازیِ مارول را برای مخاطبانش نشان دهد. یک بازیگر خوب و دوستداشتنیِ هالیوودی، بازگشتی به فرمهای کلاسیک ژانریک و لحظهای نفسکشیدن از دست آن فیلمهای مملو از تکنولوژی و لباسهای پیشرفته است. اثری که میتوان دید و مختصر از آن لذت برد که به دور از آن هیاهوی بلاکباسترهای مارول است.
امتیاز: ۱/۵ از ۵


نظر شما