رویانیوز:: بسته فیلم کوتاه «قرارِ اول» محصول انجمن سینمای جوانان ایران که به اکران فیلمهای منتخب جشنواره فیلم کوتاه سال گذشته میپردازد، هماکنون در سینماهای سراسر کشور در حال اکران است. آثار این بسته شامل: «سرود کلنل» به کارگردانی سجاد مشتاق، «تخطی» به کارگردانی میکائیل دیانی و «هایکپی» به کارگردانی محمد رحمتی میباشد.
در ابتدا به معرفی و واکاوی مبسوط آثار این بسته و سپس، به بررسی و نقش پررنگ فیلمنامه در فیلمها میپردازیم.
فیلم کوتاه «تخطی»، اثری از میکائیل دیانی، روایتگر مأمور آگاهی است که درگیر پرونده تیراندازی در تعقیب و گریز یک متهم است و همزمان، موقعیتی مشابه در بازرسی یک متهم سابقهدار برای او پیش میآید. این اثر که به تازگی سیمرغ بلورین بهترین فیلم کوتاه، در چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر را از آن خود کرده است، توانسته به خوبی یک داستان پلیسی را با ادای دین ژانری به فیلمهای این رسته به نمایش بگذارد؛ البته که مسئله ژانر و پایبندی به آن، در این فیلم بیشتر با اتکا به فیلمهای بلندی که با ژانر پلیسی ساختهشدهاند قابل بررسی است اما در هرصورت، فیلم با پایبندی به همان قواعد به اجرای آن میپردازد. و اما مسئلهای که شاید مخاطب را در سالن سینما چند بار جا بزند، نحوه روایت فیلم است. روایتی غیر خطی که با زمینهچینی موتیفهای متعدد، داستان فیلم را چند بار در ذهن، بر اساس پیشبینی مخاطب میچیند؛ اما کمی بعد، دست به شکستن تفکر مخاطب و فریب دادن او میزند. که البته، این خصیصه را اگر از فیلم بگیریم، دیگر فرقی با یک قسمت از سریالهای پلیسی که همه هیجانشان به صحنههای تعقیب و گریز است، نمیکند. در هرصورت به نحوه روایت کارگردان آنچنان نقدی وارد نیست، اما به جبههگیری کارگردان و تا حدودی جایگاهی که او برای ایستادن انتخاب کرده است، نقد وارد است.
با توجه به فیلم اخیر این کارگردان یعنی مدیر مدرسه، که در جشنواره دو سال گذشته هم سر و صدایی به راه انداخته بود، متوجه میشویم که خالق اثر همیشه یکی به نعل میزند و یکی به میخ. درست است که این رویکرد در فیلم مدیر مدرسه بیرونزده به نظر میرسید اما در اینجا، کامل بر روی فیلم سوار شده و اتفاقاً علت تمایز این اثر با باقی آثار ژانر پلیسی نیز شده است.
ما شخصیت پلیس را دنبال میکنیم تا جایی که برسد به آخر فیلم و پولها را تحویل بگیرد و مجرم را هم فراری دهد، اما با اتفاق پایانی داستان، تمام خیالپردازی مخاطب را تحتالشعاع قرار میدهد و فریبمان میدهد، که البته در جای خودش درست است، اما امیدوارم خالق اثر به معنایی که در ذهن مخاطب میسازد هم فکر کرده باشد. انگار نشستهایم دور هم و میخواهیم نقدی بر ساختار قضایی مملکت بکنیم و در عین حال پلیسمان را نیز قهرمان داستان کنیم. مگر پلیسمان مجری قانون نیست؟ پس چرا باید برای اجرای قانون دست به کاری که به کل خلاف است بزند؟
این کنش با کلام سورلن که میگوید سینما آینهای است که شرایط جامعه را در زمان تولید نشان میدهد، کمی زاویه دارد. چون اگر قرار بود به واقعیت پایبند باشیم، بهتر بود اثری خلق میکردیم که مخاطب بفهمد حرف پدر آن دختر قرار نیست به کرسی بنشیند چون راست میگوید. اما با دستور کارگردان هر اتفاقی میافتد.
راست میگوید که اگر در برابر دزد بایستد، قطعاً دوباره و این بار با شدت بیشتر در معرض ظلمشان قرار میگیرد. ولی در هر صورت مجری قانون از این حکم مبری است و دلیل هم، به خود خالق اثر مربوط است.
اما به صورت اجمالی، حال چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ هنری، فیلم در جایگاه خوبی قرار دارد و حتماً دلیلی هم برای گرفتن سیمرغ داشته.
فیلم بعدی یعنی «هایکپی» به کارگردانی محمد رحمتی که با اقتباس از کتاب «شرکت سهامی آدمهای مصنوعی» از نویسنده آمریکایی «ری بردبری» ساخته شده است هم از فیلمهای این بسته است. فیلم، با ایدهای بکر و فیلمنامهای تأثیرگذار، و همچنین پایانبندی فوقالعاده، مخاطب را از اول داستان درگیر میکند و در پایان هم، چنان شوکی وارد میکند که انگار فیلمساز، تمام داستان را برای پلان آخرِ سر هم کرده است. این فیلم که در یک شب، داستان دو دوست که از مهمانی بازگشتهاند و حالا با سر دادن اتفاقی یکی از دوستان پرده از ماجرایی که برایش اتفاق افتاده است را برمیدارد، از لحاظ ساخت و پرداخت موضوعی و همچنین از لحاظ زیرمتن و القای مفهوم عمیق در ذهن مخاطب، در جایگاه خوبی واقع شده است؛ اما در بعضی نقاط داستان، دقیقاً آن اتفاقی میافتد که نباید بیفتد و فیلمنامهای به این خوبی را به اصطلاح کمی نچسب میکند. مثلاً در شروع داستان، به انتخاب فیلمساز ما در حال مشاهده دو زن و یک مرد در بالکن خانهای هستیم، که جلوتر متوجه میشویم آنها در یک مهمانی بودهاند و در نوشیدن مشروبات الکلی هم مثل اینکه زیادهروی کردهاند؛ اما داستان که جلو میرود، ما هیچ اثری از تأثیرات آن نمیبینیم و انگار به اجبارِ فیلمساز، قرار بوده که این قضایا وجود داشته باشد، تا ژست فیلمساز خراب نشود!
یا در جلوتر، وقتی که آن شخصیت دختر با «کپی» خودش، در حال فریب دادن شوهرش است و از قبل هم دیده بودیم که اهل مهمانی رفتن و سرپوش گذاشتن برای خوشگذرانیهایش است، لب به شعر خواندن از حافظ و بوکوفسکی باز میکند، باز هم این پارادوکس عجیب را درک نمیکنیم و متوجه میشویم که چنین چیزی هم انگار در داستان چپانده شده است.
اما در کل فارغ از تمام مسائل، فیلمساز به خوبی توانسته متن فیلمنامه را با توجه به قواعد فیلمهای کوتاه، و البته پایانبندی داستان را مانند جامپ اسکر فیلمهای ژانر وحشت، به خوبی درآورد و اثری درخور تحسین بسازد.
و اما به سراغ فیلمِ خوشساخت و قابلتأمل «سرود کلنل» به کارگردانی سجاد مشتاق میرویم. این فیلم، داستان آخرین روزِ نوازندهای را نشان میدهد که قرار است برای محمد تقی خان پسیان، ساز بزند.
فیلمی خوشساخت و خوشریتم، که دغدغه اصلیاش بازی با روح و روان مخاطب است. چه از لحاظ بصری و قاببندیهای چرک و کثیفی که قرار است رذالت داستان را نشان بدهد، و چه فیلمنامهای پر از رویداد که با بازی فوقالعاده بازیگران، داستان را جذابتر میکند.
فیلم، به ظاهر قرار است نشاندهنده بدبختی و رنج باشد و انتخاب، در آن حرف اول را میزند. منظور از انتخاب در اینجا، بیرون کشیدن تصاویری است سیاه و سفید از اتفاقاتی که در حال افتادن است؛ اما در بطن ماجرا مسئلهی عشق، که شخصیت اصلی داستان را درگیر کرده است، آنچنان به خوبی نمایش داده میشود که از تقابل آن با روایت ظاهری فیلم، سنتزی خلق میشود که نتیجهاش برانگیخته شدن احساسات مخاطب و درگیر کردن آن در سرتاسر فیلم است.
فیلمساز، مقوله عشق را در فیلم، به شکلی نشان میدهد که نه آنقدر گلدرشت است و نه آنقدری که اصلاً احساس نشود. درواقع از ابتدا، شاید فکر کنیم که شخصیت دختر، از روی احساسات انساندوستانهاش به آن پسر کمک میکند (اشاره به قسمتی که دستِ پسر را سیاه میکند تا شاید به بهانه بیماری وبا از زیر درد مجازات خلاص شود، اما با آمدن باران محمد تقی خان متوجه آن میشود)، اما با جلوتر رفتن داستان و ارتباطی که به رغم نبودن خود شخصیتِ دختر، نوازنده توبا با کفش او برقرار میکند، این ماجرا پررنگتر میشود.
در قسمتی از فیلم، محمد تقی خان پسیان رو به نوازنده توبا میکند و میگوید: (طوری ساز بزن که ما متوجه نشویم چه زمانی تیر خوردهایم)
در اینجا فیلمساز، با انتخابِ بهجایی که میکند، تصمیم میگیرد اصلاً صحنه جنگ را نشان ندهد، و ما مدام پلانهایی میبینیم که نوازندهای در حال ساز زدن از زوایای متعدد با یک موسیقی بلند که سرتاسر فضا را پر کرده است. دقیقاً چیزی شبیه به سکانس آخر فیلم whiplash.
با توجه به چینش فیلمها و داستانی که هرکدام تعریف میکردند، ما به مقولهای کلی و جذابیتی خیرهکننده در این آثار میرسیم و آن هم چیزی نیست جز فیلمنامه. در تمامی آثار، ما شاهد فیلمنامههایی پختهشده و خاصی هستیم که چه از لحاظ پیچش داستانی و چه از لحاظ نوع روایت، به خودی خود قابل بحث هستند که به صورت کوتاه در بالا آمده است، ولی ویژگی اصلی این آثار که اصلاً آنها را از باقی فیلمهای سینمای کوتاه متمایز میکند، این است که دیگر قرار نیست مخاطب از روی صندلی سینما بلند شود و بگوید این چه مزخرفی بود که دیدیم!
در واقع ما شاهد فیلمهایی هستیم که رگههای داستانپردازی قوی و مینیمالیسم ادبی به سبک روایت فیلمهای کوتاه، در آنها جریان دارد. داستانهایی که به شکل موجز، قرار است (فیلم) به ما نشان دهند. اما مسئلهای که کمی شاهد آن هستیم و اصلاً هم آزاردهنده نیست و فقط موضوعی است که باید به آن اشاره شود، این است که دو فیلم (تخطی) و (هایکپی) انگار از سینمای بلند آمدهاند. یعنی مؤلفههای پرداختی و ساختاری آنها هیچ وابستگی به سینمای کوتاه ندارد (البته به غیر از ضربه آخری که فیلم «هایکپی» به مخاطب وارد میکند).
همانطور که به این موضوع اشاره کردم، این مقوله تا حدودی قابلتأمل است و به هیچ کدام از این دو فیلم هم ضربهای وارد نمیکند، اما کاملاً معلوم است که کارگردان، در حال اتود زدن برای وارد شدن به سینمای بلند است و فیلم کوتاه را صرفاً به عنوان سکوی پرش انتخاب کرده. همانطور که قواعد ساختاری شعر هایکو از شعرهای دیگر متمایز است، قواعد و قوانین روایی و ساختاری فیلم کوتاه، از فیلم بلند هم متمایز است، درست چیزی که در فیلم (سرود کلنل) میبینیم و آن را حس میکنیم.
و اما در جمعبندی آثار، میرسیم به رشد موثری که در جامعه فیلم کوتاه در عرصه فیلمنامه شاهد آن هستیم و به احتمال زیاد قرار است در آینده هم شاهد آن باشیم.

نظر شما