در واقع شاید همین که آدمیزاد چارهای ندارد جز اینکه زندگی کند، تاریخ را ساخته است، وگرنه نقاطی که آدم دلش میخواهد جهان را و زندگی را و هرچه در آن هست را رها کند، و بنشیند و مرگ را انتظار بکشد، در طول زندگی بشر کم نبودهاند.
خیال میکنم، «جنگ»، یکی از اتفاقهای دنیای آدمهاست که زیستن در آن، زندگی را با تمام قوا به تکتک اعضای بدن و به روح آدمیزاد یادآوری میکند. جنگ، تصویر میسازد، موسیقی دارد، گاهی شعر میشود، گاهی یک فیلم مستند است، گاهی روضه است، و هرچه هست تصویر میسازد تصویرها را قاب میگیرد و تو به خودت میآیی میبینی به زیستن در جنگ، عادت که نه، ولی قبولش کردهای. و حتی داری با روزهای جنگ خاطره میسازی.
خاطرههایی که از جنگ برای آدمیزاد باقی میماند، قویترین روایتی است که میتوانیم برای نسلهای بعدمان تعریف کنیم، آن چیزی که ما تعریف میکنیم، میتواند باور بسازد. به نسلی شخصیت بدهد و بخش مهمی از هویتش را دوباره و دوباره با هر روایتی از نو تعریف کند.
«برای درک و درونیسازی تصویرها، احساسات و تجربههای دنیای بیرونی باید جسمی وجود داشته باشد» و جسم، اولین موجودیتی است از انسان که با «جنگ» درگیر میشود، لحظهای که جهان به طور واضحی در مرز میان بقا و معنا دست و پا میزند. حواس پنجگانهاش درگیرتر میشود، انگار قرار است هرچیزی که میبیند یا میشنود، تأثیری همیشگی بر راههای زندگیاش بگذارد. چرا که زندگی کردن، آفریدن معناست. حتی اگر در لحظاتی باشد که آدمیزاد به ادامه بودنش هم مطمئن نیست.
یک قدم جلوتر بیایم و حرف از «زبان» بزنم. تا لحظهای که نفس در وجود آدمیزاد میآید و میرود، زبان را نمیتوان از بشربودگی جدا کرد. در عین حال به زبان نمیتوان به عنوان رسانهای خنثی نگریست، چرا که چه زبان، کلمهها باشند، چه نگاه و حرفهای چشمها، چه زبان بدن، دارد با خودش معنایی را به همه، کم یا زیاد نشان میدهد. همچنان که زبان دست رهبر شهید، رسانهای گویا شد، در آخرین لحظات بودنش، مشت گرهکرده، حالا نماد مقاومت است، نماد بودن است، آن چیزی است که برای بچههای ما از این روزها در خیابان و تجمعات باقی مانده است.
آن چیزی است که جامعه آن را با خودش یدک میکشد، و با هر قدم در خیابان روایتش میکند. جامعهای که مقاومت را به پذیرش تحمیلها ترجیح میدهد، زبانش را به دست میگیرد، همینطور روایتش و قصهاش را. اینکه چه تصویری پخش شود، چه موسیقی از بلندگوها ها بارها و بارها شنیده شود، چه کلیپی در فضای مجازی به زبانهای گوناگون دست به دست شود، حرف چه آدمهایی شنیده شود، چه فریمی از واقعهها مشهور شود و چه روایتی برجسته شود، همان چیزی است که تعیین میکند، مردم درگیر با بمباران و جنگ، از آن به بعد واقعه را چطور زندگی کنند، چه احساسی داشته باشند و چطور از روزهای مبهم و ابری به روزهای روشن برگردند. هرچند روزهای روشن تازه، دریچههای جدیدی از نورند و قرار نیست آدمها به آدمهای پیش از جنگ شبیه باشند. رسانه، اگر به درستی رسانه باشد، این منهای متکثر و شاید ترسیده را، «ما»ی قدرتمندی میکند. شجاعتی به هر «من» میدهد که دیگر خودش را از جامعهاش جدا نمیبیند. نقاط اختلاف و تعارض را نه محو که کنار میگذارد و با تمام قوا، برای موجودیتش، برای شنیده شدن روایتش، برای ماندن قصهاش در نبرد روایتها مبارزه میکند.
در آخر اینکه زیست در جنگ فرصتی ناخواسته برای بازآفرینی هویت است؛ فرصتی پرهزینه که با جان ارزشمند و غم و شور و دلتنگی به دست میآید. در این میان، رسانهها نقشی دوگانه دارند: از یکسو دایره همبستگی را گسترش میدهند و میان شهروندان پلی میسازند؛ از سوی دیگر، اگر دچار اغراق، هیجانزدگی یا حذف روایات متنوع شوند، میتوانند هویت ملی را به سمت تکصدایی و سختی بکشانند. ارزش رسانه در زمان جنگ، در تواناییاش برای حفظ انسانیت در دل آشوب است.
در نهایت، مقاومت نه یک واقعه، بلکه یک استمرار روایی است. هویت ملی نیز نه یک شعار، بلکه شبکهای از خاطرات، تصاویر، آواها و روایتهایی است که مردم در آتش جنگ دوباره معنا میکنند. انسانها در چنین زیستی، جهان را تیزتر، پیوندها را آشکارتر و ارزشها را بیواسطهتر میبینند. شاید به همین دلیل است که پس از پایان جنگ، جامعه دیگر همان جامعه سابق نیست. چیزی در اعماقش تغییر کرده: نوعی خودآگاهی تازه که هم ثمره رنج است و هم ثمره روایت.
سیده بشری گلدانی ـ دانشجوی دکتری فرهنگ و رسانه ـ دانشگاه صداوسیما
این یادداشت در شماره سوم ویژهنامه «فتح گفتار» منتشر شده است.

نظر شما