10 اردیبهشت 1405 ساعت 13:09
کد خبر: 1532
نفر

برچسب‌ها

سرپرست سازمان ملی زمین و مسکن منصوب شد

این روزها بیش از هر زمان دیگری حس می‌کنم که «کنار ایستادن» خودش یک موضع است؛ موضعی که دیر یا زود به حسرتی سنگین بدل می‌شود. سال‌ها در دانشگاه و سینما درباره کرامت انسان، خشونت ساختاری و مسئولیتِ شاهد بودن درس داده‌ایم و فیلم ساخته‌ایم؛ اما لحظه‌هایی هست که تئوری دیگر کافی نیست.

هانا آرنت وقتی درباره «پیش‌پاافتادگی شر» می‌نوشت، در واقع انگشت روی زخمی می‌گذاشت که همه ما آن را می‌شناسیم: چگونه است که انسان‌های معمولی در برابر فاجعه سکوت می‌کنند؟ او نشان داد که بزرگ‌ترین جنایات تاریخ نه توسط هیولاها، بلکه به دست کسانی رقم خورد که تصمیم گرفتند «فقط نگاه کنند». سکوت در برابر بی‌عدالتی، بی‌گناهی نیست؛ شراکت است.

ادوارد سعید با تمام وجودش می‌گفت که روشنفکر نمی‌تواند ناظر امن تراژدی باشد. او معتقد بود روشنفکری که از فاصله‌ای ایمن به رنج می‌نگرد، روح خود را از دست می‌دهد. این «فاصله‌گیری» که گاه به نام بی‌طرفی یا عینیت توجیه می‌شود، چیزی جز فرار از مسئولیت نیست. ما نمی‌توانیم در برابر درد دیگران بی‌طرف باشیم؛ بی‌طرفی در برابر ظلم، خود ظلم است.

ژیژک هم از خطری حرف می‌زند که از بس روزمره شده، دیگر دیده نمی‌شود: وقتی رنج، بخشی از «نظم عادی» جلوه می‌کند، بی‌طرفی شبیه بی‌گناهی است، اما این، خطرناک‌ترین شکل خشونت است: خشونتی که دیگر حتی خشونت به نظر نمی‌رسد.

وقتی هر صبح با خبر فاجعه بیدار می‌شویم و هر شب با آن می‌خوابیم، رنج دیگر رنج نیست؛ فقط یک سطرِ خبری است، یک عدد، یک تصویر که سریع از جلوی چشم رد می‌شود.

ژان لوک گدار، برای ما فیلم‌سازها، یادآوری تلخی دارد: «تصویر فقط برای دیدن نیست، بلکه برای نپوشاندن حقیقت است.» اگر هنر صرفاً ثبت تصویر باشد و پاسداری از حقیقت در آن نباشد، به آرشیوی بی‌روح بدل می‌شود؛ آرشیوی که نه‌تنها تغییری نمی‌آفریند، بلکه با زیباسازیِ رنج، آن را قابل‌تحمل‌تر و قابل‌فراموشی‌تر می‌کند.

امروز دیگر وقت تماشا نیست. باید از قاب بیرون آمد. باید در کنار انسان‌هایی ایستاد که حقشان از این جهان، امنیت و زندگیِ شایسته است. این ایستادن نه یک عمل قهرمانانه، که حداقلِ انسانیت است. امروز وظیفه‌ی هر هنرمند و روشنفکر است که از هر طریق ممکن در کنار مردم و حقیقت بایستد.

اما وقتی از این مسئولیت حرف می‌زنیم، باید صادق باشیم: آیا شرایطش هم فراهم است؟ آیا سازوکارهای موجود به هنرمندان واقعی اجازه می‌دهند که این مسئولیت را به دوش بکشند؟

تجربه‌ی آثار تولیدی پس از جنگ ۱۲ روزه نشان داد که فیلم‌هایی که در سازوکار رسمی ساخته شدند، حتی به مرحله‌ی تماشاگری هم نرسیدند، چه برسد به اینکه از آن عبور کنند یا در کنار حقیقت بایستند. این فیلم‌ها بی‌مخاطب ماندند، چون مردم از آن‌ها جلوتر بودند. مردم دیگر در قاب تماشا نبودند؛ اما سینمای رسمی هنوز حتی به آن قاب هم نرسیده بود.

در حالی که فیلم‌سازان واقعی آماده بودند تا از دل تجربه‌ی زیسته، آثاری بسازند که با مردم هم‌قدم باشد، سازوکار رسمی راه را بر آن‌ها بست. این افسوسی است بر فیلم‌های ناساخته‌ای که مجال نیافتند صدای واقعی آن روزها را ثبت کنند.

امیدوارم با پایان این جنگ و پیروزی قطعی کشورمان، فرصتی فراهم شود تا با نگاهی انتقادی به مسیرهای طی‌شده بازگردیم. سال‌هاست سینمای ما در چرخه‌ی تکرارهای بی‌حاصل گرفتار شده است؛ چرخه‌ای که بیش از آن‌که به تجربه‌ی زیسته و نگاه خلاقه‌ی فیلم‌سازان میدان بدهد، درگیر دستورالعمل‌ها و آیین‌نامه‌هایی است که برای رفع تکلیف طراحی شده‌اند.

چنان‌چه سازوکارهای فرهنگی موجود چنین امکانی را فراهم نکنند، ناگزیر باید به بازاندیشی و اصلاح آن‌ها با تکیه بر اراده و مطالبه‌ی عمومی فکر کرد.

اما تا آن روز، هر هنرمند، هر روشنفکر و هر ایرانی وظیفه دارد که کنار مردم بایستد و با هر زبانی که می‌شناسد و می‌تواند، فریاد بزند: دوستت دارم ایران. 

سیدعماد حسینی ـ عضو هیئت علمی دانشگاه صداوسیما و کارگردان سینما

این یادداشت در شماره نخست ویژه‌نامه «فتح‌ گفتار» منتشر شده است.

کپی شد! ✅

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha