رویانیوز :: «گناهکاران» آخرین ساخته رایان کوگلر، فیلمساز جوان آمریکاییست که در سال ۲۰۲۵ منتشر شد. فیلم، درباره دو قلوهای «استک» و «اسموک» است که به تازگی از شیکاگو به شهر خود برگشتهاند و میخواهند با پولی که به دست آوردهاند، یک بار، مخصوص سیاهپوستان افتتاح کنند، اما شب افتتاحیه با اتفاقاتی ماورائی روبهرو میشوند.
این فیلم نیز مانند آثار قبلی کوگلر، متمرکز بر کاراکترهای سیاهپوست است؛ اینبار داستان در جنوب آمریکا و در سال ۱۹۳۲ میگذرد، زمانی که تبعیض نژادی در ایالات متحده طغیان میکرد و سیاهپوستان از حقوق برابر برخوردار نبودند. رایان کوگلر این بسترهای مکانی و زمانی را تعمدا انتخاب میکند تا داستانش یک داستانِ کاملا سیاهپوستی باشد، به این معنا که در سراسر فیلم، المانها و عناصری را میبینیم که در ارتباط با سیاهپوستان و فرهنگِ نژاد «آمریکایی _ آفریقایی» هستند؛ به بیان دیگر، همهچیز به کار گرفته شده تا یک فیلم سیاهپوستپسند را ببینیم.
در ابتدا، فیلم با توضیحاتی درباره نوازندگانی شروع میشود که قادر به نواختن نوعی موسیقی خاص هستند، یک موسیقی که به خاطر ناب بودن، مرز بین زمانها را از بین میبرد اما در عین حال، نوعی شرارت را نیز با خود به ارمغان میآورد. سپس کاراکتر ساموئل را میبینیم که با صورتی خونآلود و گیتاری شکسته، پا به کلیسا میگذارد و در آغوش پدرِ کشیشش قرار میگیرد. پدر او را به انداختن گیتار دعوت میکند، اما ساموئل تعلل کرده، و سپس فیلم به یک روز قبل فلشبک میزند.
شروع و مقدمه داستان، مخاطب را با ژانرهای فیلم آشنا میکند، به این معنا که متوجه میشویم با فیلمی روبهرو هستیم که هم موسیقی در آن نقشی اساسی دارد و هم با اتفاقاتی فراطبیعی روبهرو خواهیم بود. اما از همان شروع پیداست که با یک فیلمِ قصهگوی هالیوودی مواجهیم که در آن شاهد خلاقیتی نخواهیم بود. فیلم عیان میکند که تمام تلاشش، روایت قصه است و نه بیش؛ آن هم قصهای که نقدهای جدی به آن وارد است.
در پرده اول، که نسبت به ادامهاش منسجمتر است، با تمامی کاراکترها آشنا میشویم. از دوقلوهای اسموک و استک گرفته تا ساموئل و همچنین کاراکترهای فرعی مانند مری و دلتا. دوقلوهای اسموک و استک (با بازی مایکل بی جوردن، همکار همیشگی رایان کوگلر) با کت و شلوار و ظاهر کاریزماتیک خود، در شهر زبانزد هستند و همه از آنها حساب میبرند. ظاهر دوقلوها و نحوه فضاسازی فیلم، در ابتدا مخاطب را به یاد فیلمهای وسترن میاندازد. همچنین فیلمساز سعی میکند که با نماهای واید و تاکید بر چشماندازهای شهر، فیلم را به لحاظ بصری به آثار وسترن نزدیک کند. جنبههای موسیقیایی اثر نیز از آغاز نمایاناند و به تدریج چهارچوب ژانریک فیلم را شکل میدهند. موسیقی «بلوز» که از سبکهای محبوب موسیقی بین سیاهپوستان است و ریشه در آیینهای قدیمی قاره آفریقا دارد، عنصری مهم در فیلم است و جنبههای ژانریک و موزیکال فیلم بر «بلوز» استوار است. کوگلر از علاقهمندی مردمان سیاهپوست _ به ویژه سیاهپوستان آن دوره _ استفاده کرده و در حال و هوای فیلم و هم در شخصیتپردازی کاراکترها مانند ساموئل و دلتا، از موسیقی بلوز استفاده کرده است. ساموئل خود عاشق موسیقیست و دلتا نیز یک نوازنده خیابانی و کهنهکار است.
اما مشکلات فیلم با پایان پرده دوم کمکم خود را نمایان میکنند، دقیقا از همانجا که اولین ومپایر یعنی «رمیک» از آسمان به زمین میآید و افتان و خیزان خود را به خانه «برت» و «جون» میرساند. پرده اول، خبر از فیلمی موزیکال میداد که پر از ادای احترام به فرهنگ مردمان «آمریکایی _ آفریقایی» است و میخواهد قصهاش را تمام و کمال در یک بستر متناسب با موضوعش روایت کند. اما نقطه عطف اول یعنی ورود «رمیک» به قصه و آغاز پرده دوم، همهچیز را خراب میکند. پرده دوم شکافی عمیق با داستان قبل از خودش دارد، به گونهای که میتوان آن را در ادامه هر قصهای روایت کرد. فرض کنید که قصه نه در جنوب آمریکا، بلکه در شرق آسیا و درمیانه رزمیبازیهای کاراکترها روایت میشد؛ باز هم میتوانستیم یک ومپایر را از ناکجاآباد، بدون هیچ پیشزمینه و پرداختی از آسمان به زمین بیاوریم و فیلم را با هر بستر و ژانری به سمت ژانر خونآشامی ببریم. «گناهکاران» همینقدر بیفکر و هیجانی عناصر ژانر خونآشامی را به قصهاش تزریق میکند؛ نتیجه یک ملغمه ژانریک آشفته، البته از نوع هالیوودپسندش است.
بعد از ورود رسمی ومپایرها به داستان، فیلم از آن فضای موزیکال به تدریج فاصله گرفته و وارد حال و هوای خونآلود فیلمهای ومپایری میشود، اگرچه که چهارچوب موزیکال اثر تا پایان به صورت جسته و گریخته حفظ میشود. ومپایرهای فیلم مانند همان ومپایرهایی هستند که میشناسیم. آنها به نور آفتاب و سیر حساس هستند و با نیزههای چوبی نیز کشته میشوند. بازنمایی خونآشامها در فیلم بدون کوچکترین خلاقیتی صورت گرفته و برخلاف آثاری همچون «Only Lovers Left Alive» اثر جیم جارموش، «Thirst» اثر پارک چان ووک یا حتی «هجوم» اثر شهرام مکری، با خونآشامهایی طرف هستیم که تمام هدفشان مکیدن خون انسان است و نه بیش. کوگلر میتوانست با تمرکز بیشتر بر شخصیتپردازی و عمق دادن به کاراکترها، از این بازنمایی سنتی آشناییزدایی کند و رویکردی متفاوت و خلاقانه را در پیش بگیرد، اما همانطور که اشاره شد، هدفگذاری فیلم نه رسیدن به یک دستاورد خلاقانه، بلکه صرفا فتح گیشههای هالیوود است.
فارغ از ومپایرها، شخصیتپردازی در سایر کاراکترها نیز لنگ میزند. اگرچه دوقلوهای استک و اسموک و ساموئل از یک عمق شخصیتی نسبی برخوردارند، ولی کاراکترهایی مانند مری، کورنبرد، آنی و حتی رمیک به عنوان آنتاگونیست، از پرداخت کافی بهرهمند نمیشوند. رمیک به عنوان یک ویلنِ خونآشام، این پتانسیل را داشت که قصه به طور کامل، به جای ساموئل و دوقلوها روی او سوار شود؛ دیدن پیشزمینهای برای رمیک به عنوان یک خونآشام که از زمان و مکانی دیگر آمده است، میتوانست مقدمهای منسجم و پختهتر برای فیلم باشد. برای مثال، رمیک در جایی با نشان دادن سکههای طلا تاکید میکند که آنها متعلق به دورانی دیگر هستند، که یعنی او سن بالایی دارد. از طرفی وی در میان رقص و آواز ومپایرها در میانه فیلم، نوعی موسیقی سنتی اروپایی میخواند که در تقابل با موسیقی بلوز سیاهپوستان است، این یعنی او یا خود اروپاییست و یا در اروپا زندگی کرده است. پرداختن به گذشته رمیک، هم از ابتدا عناصر ژانر خونآشامی را آرام به فیلم وارد میکرد، هم مخاطب را با رمیک به عنوان ویلن فیلم آشنا میکرد و شاید در جاهایی باعث میشد که مخاطب با او سمپات شود. همه این ظرفیتها با اتخاذ یک رویکرد کلیشهای از سوی کوگلر از دست رفته است.
کوگلر در مقام کارگردان نیز، از کارگردانان مختلفی وام گرفته تا به لحاظ تکنیکی، خلاقتر به نظر برسد. کادر بسیار عریض فیلم، مخاطب را به یاد آثاری چون «LA LA LAND» اثر دیمین شزل و «The Hateful Eight» اثر کوئنتین تارانتینو میاندازد. استفاده از دوربین آیمکس نیز در وهله اول ما را به یاد کریستوفر نولان میاندازد که علاقهمند به ضبط تصاویر با بالاترین کیفیت ممکن است. با این حال، درنهایت کوگلر نتوانسته که فیلم را به اثری جدی و قابل بحث تبدیل کند و فیلم صرفا با معیارهای آثار بلاکباستری قابل بحث است. بحثهایی همچون کوگلر به مثابه یک سینماگر مولف، یا «گناهکاران» به مثابه فیلمی قابل بحث در چهارچوب ژانرهای هیبریدی، بیشتر شبیه به شوخی میمانند.
اما چه میشود که چنین اثری با این حجم از ایراد و نقصان، به این شکل مورد توجه قرار میگیرد و ضمن یک رکوردشکنی تاریخی، نامزد ۱۶ جایزه اسکار میشود؟ شخصا چه به عنوان یک منتقد _ دانشجوی تازهکار و بیادعا، چه به عنوان یک سینهفیل و چه به عنوان کسی که سالهاست اسکار را دنبال میکند و با تاریخچه آن نیز آشناست، دلیل بولد شدن «گناهکاران» را دلایل فراهنری و فراسینمایی میدانم. اسکار طی سالهای گذشته نشان داده که فارغ از بحثهای کیفی و هنری، به فیلمهایی که روی موضوعاتی خاص متمرکز هستند، توجه ویژهای نشان میدهد. درمیان این موضوعات، فیلمهایی که توجهشان به اقلیتهای نژادیست، در راستای سیاستهای اسکار قرار میگیرند. طی سالهای پیش، این توجه بیشتر هم شده و در سال ۲۰۱۶ فیلم «Moonlight» و در سال ۲۰۱۸ فیلم «Green Book» درحالی برنده اسکار بهترین فیلم شدند که رقبایی سرسخت داشتند. تمرکز این آثار بر کاراکترهای سیاهپوست و چالشهای آنان با مقوله نژادپرستی، یکی از مولفههایی بود که برای آکادمی اسکار حائز اهمیت بود. حالا نوبت به «گناهکاران» رسیده است که با کجسلیقگی، ومپایری سفیدپوست در جنوب آمریکا خلق کند که به جان قهرمانان سیاهپوست میافتد. «گناهکاران» به جای به کار بستن ایدههای بدیع و نو، تنها از این طریق برای خود توجه خریده است.
امتیاز: ۱ از ۵


نظر شما