14 دی 1404 ساعت 18:28
کد خبر: 1007
نفر

برچسب‌ها

سرپرست سازمان ملی زمین و مسکن منصوب شد

روایت جذاب آن و همین‌طور کمدی‌ای که به‌خوبی شکل گرفته، مخاطب را تا آخر پای فیلم نگه می‌دارد. تنها نکته‌ای که می‌توان راجع به آن گفت این است: اگر روحیهٔ لطیفی دارید و از نمایش خشونت دچار احساس ناخوشایندی می‌شوید، این فیلم مناسب شما نیست.

رویانیوز :: فیلم «آخرین وایکینگ» محصول مشترک سینمای دانمارک و سوئد است؛ کشورهایی که در منطقهٔ اسکاندیناوی قرار دارند و این منطقه در طول تاریخ سینما همیشه پیشرو و صاحب‌سبک بوده است. در این سینما، از برگمان تا اعضای دگما ۹۵ مثل فون‌تریه و وینتربرگ، همگی به جهانیان نقطه‌نظر خاص خودشان و منطقه‌شان را نشان داده‌اند و معمولاً در آثار این سینما به مسئله‌های سیاسی و مشکلات ناشی از آن اشاره نمی‌شود. بیشتر آثارشان دربارهٔ زندگی و معنای آن است؛ زندگی اشرافی، متمدنانه و همین‌طور نقد و بررسی تبعات این سبک زندگی.

فیلم «آخرین وایکینگ» در ژانر کمدی سیاه است و از دل همین جامعه بیرون می‌آید. همیشه سینماگران اروپایی نشان داده‌اند که در این ژانر دست برتر را دارند. به‌طور مثال، مارتین مک‌دونا که ابتدا با نمایشنامه‌های خود و بعدتر در سینمایش به ما نشان داد که چه تبحری در این ژانر دارد؛ یا حتی کمدی ریزی که در آثار لانتیموس و فون‌تریه قرار دارد. همگی نگاهی سرد، طنزآمیز و شیطنت‌آمیز نسبت به موضوعاتی تلخ، پیچیده و انسانی دارند.

خلاصهٔ فیلم بدین شرح است که برادری بعد از سرقتی بزرگ تصمیم می‌گیرد پول‌هایی را که به سرقت برده به برادر کوچک‌ترش بسپارد تا وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد دوباره به سراغ پول‌هایش برگردد. اما بعد از آزادی از زندان، در مواجهه با برادر کوچکش می‌فهمد که حافظهٔ او آسیب دیده و...

این فیلم جذابیت بالایی دارد و در طول فیلم هرگز مخاطب خسته نمی‌شود. روایت جذاب آن و همین‌طور کمدی‌ای که به‌خوبی شکل گرفته، مخاطب را تا آخر پای فیلم نگه می‌دارد. تنها نکته‌ای که می‌توان راجع به آن گفت این است: اگر روحیهٔ لطیفی دارید و از نمایش خشونت دچار احساس ناخوشایندی می‌شوید، این فیلم مناسب شما نیست.

خطر لو رفتن داستان: شخصیت‌های این فیلم تماماً انسان‌های شکست‌خورده هستند. با وجود اینکه هیچ‌کدام غم نان و سرپناه ندارند، اما مشکلاتشان کم نیست. آن‌ها قربانیان خشونت هستند و همگی به‌نوعی معنای اصلی زندگی را نمی‌فهمند. شخصیت اصلی و خانواده‌اش میان گذشته و حال سرگردان‌اند و از آیندهٔ خود هراس دارند. وقتی پل شکستهٔ میان گذشته و حال را از نو می‌سازند، تا حدی معنای زندگی را فهمیده و روابطشان را بازنگری می‌کنند.

برادر بزرگ‌تر (اِنکِر) یک خلافکار حرفه‌ای است که با برادرش (منفرد) و خواهرش (فریجا) زندگی می‌کند. او از آن‌ها بیزار است و در جایی اعتراف می‌کند که اگر پول‌هایش را پیدا کند، خانواده‌اش را رها می‌کند و می‌رود. او خشن است. در کودکی پدرش را کشته؛ برادر کوچک‌تر شاهد این داستان بوده و راز او را همیشه در ذهنش نگه داشته است. پدر، پیش از به‌قتل‌رسیدن، فرزندانش را شکنجه می‌کرده و حال برادر، به انتقام خشونت بی‌منطق و بی‌حدوحصر پدر دائم‌الخمر، او را به قتل می‌رساند. در همین حین، تلویزیون خبر ترور جان لنون را مخابره می‌کند. منفرد این خبر را در ذهن می‌سپارد. انکر این خاطرهٔ مهم را فراموش کرده است و در آخر فیلم، با دیدن وسایل به‌جامانده از آن داستان، دوباره خاطرات به ذهنش هجوم می‌آورند. او دوباره بازنگری می‌کند و درمی‌یابد دلیل قتل پدر، دفاع از برادر بوده، اما حالا می‌خواهد به‌خاطر پول او را رها کند. در کل داستان، انکر هرچه تلاش می‌کند به پول برسد موفق نمی‌شود؛ گویی پرده‌ای میان او و گنج است که با برداشته‌شدن این پرده، به گنج نیز می‌رسد.

در این فیلم ما بازی متفاوتی از مدس میکلسن می‌بینیم. او نقش منفرد، که یک بیمار روانی است، را به‌شکلی بازی می‌کند که تاکنون چنین بازی‌ای از او ندیده‌ایم. نقش منفرد، که یکی از بارهای کمدی فیلم بر دوش اوست، به‌خوبی اجرا می‌شود. او انسانی ساده و پریشان‌احوال است که ادعا می‌کند جان لنون است. این عجیب‌بودن تا جایی پیش می‌رود که وقتی انگشتش قطع می‌شود، واکنش طبیعی به آن نشان نمی‌دهد. اما در اواسط فیلم، انکر پی می‌برد که برادرش برای فرار از واقعیت و بازگرداندن خاطرات گذشته دست به دیوانگی زده است.

انکر پیش از زندان‌رفتن به منفرد می‌گوید که پول‌ها را در خانهٔ پدری، که اکنون یک زوج در آن زندگی می‌کنند، پنهان کند. پس از آزادی از زندان به سراغ خانه می‌روند. زوجی که در آنجا زندگی می‌کنند داستان جالبی دارند: مردی به نام ورنر که اختلاف سنی زیادی با زنش دارد و به‌قول منفرد زشت است، با زنی به نام مارگرس ازدواج کرده که بسیار زیباست. مرد طراح لباس و نویسندهٔ کودکان است، اما در کارش ناموفق. زن پس از ورود برادران و بعد از اینکه از داستان پول‌ها مطلع می‌شود، به فکر فرار با انکر می‌افتد، اما این فرار به‌دلیل پول نیست. خیانتی که ناشی از اختلاف او با شوهرش است به او انگیزهٔ فرار می‌دهد؛ شوهری که صورتش با سیگار سوخته و اکنون زشت تلقی می‌شود. در آخر فیلم، وقتی شریک انکر با زورگویی به‌دنبال سهم‌خواهی از پول‌های اوست، با وسیله‌ای فلزی صورت زن را له می‌کند و این‌گونه است که این شخصیت نیز، پس از آنکه زیبایی‌اش را از دست می‌دهد، از زندگی زناشویی خود راضی می‌شود.

شریک انکر شخصیت شرور فیلم است که رحم ندارد و فقط با قلدری می‌خواهد سهمی از پول‌های انکر داشته باشد. او پول‌های خود را خرج کرده و اکنون به‌دنبال پول انکر است. تنها کسی که حریف او می‌شود منفرد است که با دیوانگی خود، او را به کشتن می‌دهد. شریک پیش از مرگ دیالوگی می‌گوید مبنی بر اینکه خانوادهٔ منفرد همگی دیوانه‌اند؛ دیالوگی که خود گویای همه‌چیز است.

در جایی از فیلم، شخصیتی به نام لوتار خود را پزشک معرفی می‌کند و می‌گوید برای درمان منفرد باید گروهی موسیقی تشکیل دهند و کنسرتی برگزار کنند تا باور منفرد، مبنی بر اینکه جان لنون است، ارضا شود و به دنیای واقعی بازگردد. او با کمک انکر، منفرد و چند بیمار دیگر را از تیمارستان فراری می‌دهد تا گروهی تشکیل دهند، اما گروه با موانعی مواجه می‌شود و شکست می‌خورد. یکی از موانع، عدم باور آن‌ها از سوی انکر است که به دعوا کشیده می‌شود و گروه از هم می‌پاشد. انکر متوجه می‌شود که لوتار نیز خودش یکی از بیماران تیمارستان است. اما وقتی همهٔ کاراکترها ضعف‌های خودشان را متوجه می‌شوند و با آن کنار می‌آیند، گروه را می‌پذیرند و کنسرتی کوچک اما جذاب برگزار می‌کنند.

در ابتدای فیلم داستانی تعریف می‌شود از اینکه گروهی از وایکینگ‌ها چگونه پس از آنکه دست یک نفر قطع می‌شود، او را در گروه می‌پذیرند و برای درک متقابل و همذات‌پنداری، دست چپ خودشان را قطع می‌کنند. انکر نیز هر زمان که عصبانی می‌شود، با دست چپش به جایی چند مشت می‌زند و جناس روایی‌ای با داستان وایکینگ‌ها شکل می‌گیرد. در داستان وایکینگ‌ها، همذات‌پنداری افراطی تا جایی پیش می‌رود که هر کسی عضوی از بدنش را قطع می‌کند و باقی گروه نیز دست به قطع عضو می‌زنند و همگی به فنا می‌روند. این داستان به یکی از داستان‌های ورنر، که نویسنده است، تبدیل می‌شود. در واقع، شخصیت‌های این فیلم استعاره‌ای از همان وایکینگ‌ها هستند که با برابرکردن خودشان با کسانی که در ظاهر کم‌وکاستی نسبت به گروه و جامعه دارند، جامعهٔ خودشان را به تکامل می‌رسانند؛ تکاملی از این جنس که اگر کسی حتی به فنا رسید، باقی افراد گروه نیز به فنا برسند.

در کل، فیلم «آخرین وایکینگ» به کارگردانی فیلم‌ساز صاحب‌سبک آن، یعنی توماس ینسن، فیلمی جذاب با فیلمنامه‌ای کامل و گیرا، کارگردانی منطبق با فیلمنامه و بازی‌های درخشان است و یکی از فیلم‌های مهم سال ۲۰۲۵ میلادی به شمار می‌آید. بنده به آن امتیاز ۴ از ۵ می‌دهم.

نویسنده: امیرمحمد جعفری

کپی شد! ✅

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha